شيخ حسين انصاريان
249
تفسير و شرح صحيفه سجاديه (فارسى)
شناختم و همان جا ماندم . در اين هنگام رسول خدا مبعوث شده بود و در مكّه اقامت داشت و چون من برده و بنده بودم خبرى از او نشنيدم تا اين كه به مدينه هجرت فرمود . به خدا قسم ! روزى بالاى درخت خرمايى بودم و براى ارباب خود كار مىكردم صاحب من زير درخت نشسته بود كه يكى از پسر عموهايش آمد و به او گفت : فلانى ! خدا اوس و خزرج را بكشد كه آنها الآن در منطقهء قبا گرد مردى جمع شدهاند كه امروز از مكّه آمده است و ايشان مىپندارند كه او پيامبر است . سلمان مىگويد : چون اين سخن را شنيدم چنان لرزه بر من افتاد كه پنداشتم روى صاحبم سقوط خواهم كرد . از درخت پايين آمدم و به پسر عموى او گفتم : چه گفتى ؟ صاحبم خشمگين شد و سيلى محكمى به من زد و گفت : تو را به اين حرف چكار ؟ برگرد ، به كار خودت مشغول باش ، گفتم : چيزى نيست مىخواستم ببينم آنچه مىگويد درست يا نه ؟ سلمان گويد : چيزهايى خوراكى داشتم كه جمع كرده بودم ، هنگام غروب آن را برداشتم و پيش رسول خدا صلى الله عليه و آله كه به قبا بود رفتم . حضور او رسيدم و گفتم : به من خبر رسيده است كه تو مردى نيكوكارى هستى و همراه تو دوستانى نيازمند و غريب هستند ، اين خوراكى صدقه است چنين مىپندارم كه شما از ديگران به آن سزاوارتر هستيد و آن خوراكى را نزديك او بردم ، به يارانش فرمود : بخوريد ، ولى خود دست نگاه داشت و نخورد ، با خود گفتم : اين يك نشانه . آنگاه برگشتم و خوراكى ديگر فراهم كردم ، در اين فاصله پيامبر به مدينه بازگشته بود ، پيش او رفتم و گفتم : چنين ديدم كه تو صدقه نمىخورى اين هديهاى است كه خواستم تو را باشد ، پيامبر از آن خورد و به ياران خود هم دستور داد از آن خوردند . با خود گفتم : اين دو نشانه . پس از آن به حضور رسول خدا در بقيع رسيدم كه براى تشييع جنازهء يكى از